تبلیغات
آرشیو من - مصاحبه با روبرتو بنینی در مورد فیلم زندگی زیباست
آرشیو من
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من

 

 

- میخواهیم در مورد فیلم «زندگی زیباست» صحبت کنیم. این پنجمین فیلمی است که شما کارگردانی کرده اید و بسیار متفاوت تر از دیگر فیلمهای شما به عنوان بازیگر و کارگردان میباشد. یک موضوع قوی دارد، یک کمدی است یا در آن کمدی دارد. چه چیز باعث شد فیلمی در مورد هولوکاست (کشتار و آدم سوزی دسته جمعی یهودیان در جنگ جهانی دوم) به این شیوه بسازید؟... انگیزه شما چه بود؟


- من فکر میکنم هولوکاست به همه مربوط است. وقتی شما درباره آن مطالعه میکنید دیگر همان شخص سابق نیستید. انگیزه ساختن این فیلم از کتاب یا شخص خاصی به من القا نشد.
در ایتالیا، کشوری که فاشیسم در آن متولد شد، ما با هولوکاست رابطه بخصوصی داریم، اما این واقعه تاریخی به هرکسی مربوط میشود. آن بخشی از انسانیت است.

من در باره فیلم بعدیم همراه با فیلمنامه نویسم فکر میکردم. وقتی شما درباره فیلم بعدیتان فکر میکنید مانند این است سعی میکنید یه ملودی بسازید. ما درباره  چیزهایی مانند رم باستان، زن روسی، چه میدانم سگ اسپانیایی... فکر میکردیم و ناگهان ما نوع دیگر از فیلم را تالیف کردیم، بسیار جالب و سرگرم کننده. قصه مردی در یک اردوگاه کار اجباری، گفتن چیزی شبیه این به یک کودک :" آیا خوشحالی، پدرت رو میبینی، اون به توفکر میکنه!"  قصه جالب و قابل لمسی بود. فیلمنامه نویسم گفت که ما باید روی این ایده کار کنیم. ایده قراگرفتن من به عنوان کمدین در یک موقعیت غریب. من عاشق این ایده شدم. سینما احساس است و وظیفه من تلاش برای دسترسی به زیبایی است. هدف این بود، اما من میترسیدم.

پس از رسیدن به این ایده، نمیتوانستم بخوابم، به خود میگفتم که باید شجاع باشم. مثل اینکه وقتی شما عاشقید، باید شجاع باشید و من فکر میکنم  آنقدر شجاع هستم که این مصاحبه را با شما به زبان انگلیسی انجام میدهم! اینطور نیست؟ من این بارقه روشن را دنبال کردم. یک ستاره در آسمانی که تماشا میکردم.


- چه اتفاقی افتاد وقتی فیلمنامه را به تهیه کنندگان خود نشان دادید و گفتید میخواهم یک فیلم در این مورد بسازم؟ عکس العملشان چگونه بود؟  مردم چه گفتند؟ بله، این ایده خیلی خوبیه!؟  آیا شما حمایت خوبی در ایتالیا بابت ساخت این فیلم داشتید، یا خیر؟


خوب من در ایتالیا به علت موفقیت فیلمهای قبلیم ، کم و بیش آنچه را که میخواهم انجام میدهم. گرچه بعضی میگفتند که چرا میخواهم فیلمی در این مورد بسازم؟ موضوع این است که یک بازیگر در جلوی مردم بازی میکند نه پشت سر آنها. اگر مردم بتوانند اعمال شما را پیشگویی کنند شما باخته اید! در هر صورت من با خودم صادق بودم. من عاشق این ایده بودم و نمیتوانستم بایستم. من میخواستم دینم را به هولوکاست ادا کنم. خوشبختانه یک فیلم نمیتواند دنیا را عوض کند، با این حال من هنوز میخواستم همه چیزم را روی این فیلم بگذارم. من همیشه این کار را میکنم، علی الخصوص در اینجا، من همه چیزم را روی این فیلم گذاشتم.

البته من ترسیده بودم، زیرا یک پیش داوری علیه کمدین هایی که کارهایی شبیه این انجام میدهند، وجود دارد. هولوکاست یک تراژدی غمناک است، بنابراین عکس العملها قابل فهم است. بعضی از مردم فکر میکنند با این موضوع نمیتوان به صورت کمدی برخورد کرد، اما به نظر من تنها کمدینها میتوانند به اوج یک تراژدی برسند. این مانند دوزخ دانته است ( کتاب کمدی الهی دانته، در مورد دانته و بنینی در جای خودش صحبت خواهم نوشت.) جایی که میگوید : "هیچ غمی بزرگتر از این نیست که در بیچارگی به یاد اوقات خوش بیافتید."

به همین دلیل است که نیمه دوم این فیلم بسیار تاثرانگیز است، زیرا ما در باره نیمه اول که پر از  خوشی و خنده بود فکر میکنیم.

در نیمه دوم من یک شیرین کاری میکنم، پایینترین نوع شیرین کاری در کمدی این است که یک مرد شبیه زنان لباس بپوشد، اما پوشش زنانه من کسی را نمیخنداند! این پوشش جهت نجات زندگی پسرم استفاده میشود، این نهایت تراژدی و وحشت  است. به همین علت است که شما نمیتوانید بخندید. شما میخندید، اما قلب شما شکسته و صد تکه میشود!

نیازی به احساساتی کردن فیلم نبوده است. شاعر میگوید: " فراموشی عمیق ترین قسمت حافظه است." هیچکس نمیتواند این را فراموش کند. ما عمیقا میدانیم که چه اتفاقی میافتد، بنابراین من از احساس گرایی دوری کردم. در ازا علائم های کوچکی ساخته ام که نشان دهد، چه اتفاقی میافتد.

در ایتالیا از من میپرسیدند، چرا میخواهی این فیلم را بسازی؟ و من گفتم، ابسیار خوب،  ممکن است من تعدادی از بینندگانم را از دست بدهم، اما من مجبورم کاری را که دوستش دارم و به آن ایمان دارم، انجام دهم. گرچه خودم هم میترسیدم. من فیلمنامه را به کمیته یهودیان در میلان فرستادم  و آنها به من گفتند: "  این نمیشه، غیر ممکنه، از نظر دینی درست نیست!" اما من یک بازیگرم نه یک مستند ساز و مورخ. من میدانم که چیزهایی در نیمه اول وجود دارد که کاملا ساختگی است. در آن زمان یک مرد یهودی نمیتوانست با یک دختر غیر یهودی  ازدواج کند، کاملا غیر ممکن بود. همچنین اجرای اپرای فرانسوی میسر نبود، زیرا موسولینی   آن را ممنوع کرده بود. بنابراین من میدانستم که این وقایع از نظر تاریخی درست نیست اما آنها را عمدا انجام دادم، همان کاری را که در نیمه دوم نیز کردم. مثلا مشخص نیست که اردوگاه در کجاست. ایتالیا یا آلمان؟ فرض کنیم آلمان چون بازیگران آلمانی صحبت میکنند. من نمیخواستم بگویم اینجا آشویتس یا برکناو (نام دو اردوگاه معروف) است، زیر هرکسی میتواند به من بگوید که شبیه آنها نیست. من میخواستم کاملا آزاد باشم، ما میدانیم که هیچکدام از اردوگاهها در کوهستان نبوده اند، به همبن علت من این نقطه کوهستانی را پیدا کردم تا نشان دهم که همه چیز ساخته ذهن من است. این یک مستند  و روایتی از هولوکاست نیست.

 احتمالا با این فیلم من تعدادی از بینندگانم را از دست خواهم داد، اما من نمیتوانم چیزی را که دوست دارم انجام ندهم. در کمال شگفتی من، این فیلم بالاترین درجه موفقیتی را که تا کنون در ایتالیا داشتم را به من داد و مردم نامه های فراوانی برایم نوشتند که نمیدانم چگونه از مردم به جهت این عکس العملشان تشکر کنم.

 

سوالات بیننده گان:

 

- برای یهودیان ارتدکسی که از فیلم شما به علت وارد کردن کمدی در هولوکاست انتقاد کرده اند، چه پاسخی دارید؟

 

خوب افراد کمی این عقیده را دارند. من واقعا نمی فهمم، آنها فیلمهای زیادی درباره هولوکاست داشته اند و این اولین بار است که یک کمدین فیلمی در این مورد به روشی دیگر میسازد. من نمیدانم چرا آنها مرا متهم میکنند، زیرا نیمه دوم فیلم یک تراژدی واقعی است. من واقعا نمیتوانم به این سوال جواب دهم و در این مورد خیلی متاسفم.

سادگی فیلم باید پیغام خود را رسانده باشد. قبل از همه این یک داستان عشقی است. من به پسرم واقعیت را نمی گویم، این یک بازی است، زیرا این تنها راهی است که یک پسر پنج ساله میتواند وارد تراژدی شود، بی انکه کشته شود یا مغزش متلاشی شود. فیلم حافظ بیگناهان است و انسانیت زیادی در آن نهفته است و این سادگی و صداقت است که ما را به خدا نزدیکتر میکند.

فکر میکنم تنها شهادت بازماندگان، تاریخ نویسان و بزرگی حقیقت است که میتواند آنچه را که به واقع در هولوکاست رخ داده را شرح دهد. من قادر نیستم مانند اسپیلبرگ یا اسکورسیزی خشونت را مستقیما نمایش بدهم، روش من دوری از خشونت و هراس است. من هیچگاه خشونت و وحشت را مستقیما نمایش نمیدهم، اما وجود آن همه جا احساس میشود.

میگویند شبی فرانس کافکا برای خوابیدن در خانه دوستش میماند اما چون اتاقها را نمیشناخته به اتاق خواب پدر دوستش میرود و میگوید: " ببخشید، نمیخواستم مزاحم شوم، فکر کنید مرا خواب دیده اید!"

بنابراین فیلم مرا نیز یک خواب فرض کنید. من دوست ندارم کسی با این فیلم ناراحت شود، این فقط یک رویاست.

 

- آیا کمدی در زندگی روزمره شما نقشی  دارد؟

 

من دوست دارم شبیه گوئیدو باشم، بازیگر نقش اصلی فیلم، زیرا او به عنوان یک مرد و یک پدر الگوی من است. او در زندگی همسرش یک هدیه بزرگ آسمانی است، بنابراین فکر میکنم من مرد بسیار خوشبختی هستم که در این قضیه شراکت دارم. من باید از نیکلتا براسکی تشکر کنم، زیرا او اینجاست و به عنوان یک بازیگر کمک واقعا زیادی  به من کرد. من باید از وی تشکر کنم زیرا در هنگام ساخت فیلم من به او چیزهای سخت و غمگین بسیاری تحمیل کردم که برای هرکس دیگری غیر قابل تحمل و اجرا بود، اما او اینکار را انجام داد و من از او عمیقا تشکرمیکنم. این یک  هدیه و بازیگر،  شگفتی است که خدا به من ارزانی کرده است. به همین علت است که دوست دارم شبیه گوئیدو فیلم باشم. سعی میکنم اما مطمئن نیستم که بتوانم مانند گوئیدو معجزه کنم.

 

- آیا رابطه ای بین فیلم دیکتاتور بزرگ و زندگی زیباست وجود دارد؟

 

بله، البته. هر چیزی که کمدینها انجام میدهند، به طور مسقیم یا غیر مستقیم،  وام گرفته از چارلی چاپلین است، زیرا او سلطان کمدی است. این فیلم علاوه بر دیکتاتور بزرگ به فیلم بچه (چارلی و پسر) نیز ارتباط دارد. زیرا این داستان محافظت از یک بچه است. یک بیعت مستقیم در اینجا با فیلم دیکتاتور بزرگ وجود دارد. شماره من مانند چارلی چاپلین در دیکتاتور بزرگ 3797 است.

 

- به نظر میرسد شما در کمدی خود روی صحبت کردن خیلی تاکید میکنید، چه میکردید اگر نمیتوانستید صحبت کنید؟

 

سوال بسیار جالبی است. من یک داستان گوی واقعی هستم، من عاشق داستان سرایی ام. این قدیمیترین پیشه در دنیاست... بنابراین به سختی میتوانم تصور کنم که داستانی تعریف نکنم. موضوعات زیادی برای داستان سرایی پیش میآید اما ... واقعا سوال سختی است و نمیتوان پاسخ دهم.

 

گفتگویی را که مطالعه کردید، خلاصه ای بود از مصاحبه روبرتو بنینی در هفت نوامبر سال 1998 در لندن. متن کامل این گفتگو را در آدرس زیر بخوانید. هرچند اگر خوش شانس باشید؛ میتوانید امید وار باشید که  لینکهای مربوط به صدای این مصاحبه هم که در این آدرس وجود دارد کار کند:

 

http://film.guardian.co.uk/Guardian_NFT/interview/0,4479,70573,00.html






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 7 اسفند 1389
جمعه 17 آذر 1396 12:51 ق.ظ
Hello it's me, I am also visiting this web site daily, this site is genuinely nice and
the users are actually sharing nice thoughts.
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 09:45 ق.ظ
Good day! I know this is kinda off topic however I'd figured I'd ask.
Would you be interested in trading links or
maybe guest writing a blog post or vice-versa?

My site covers a lot of the same topics as yours and I
think we could greatly benefit from each other. If you happen to be interested feel free to send
me an email. I look forward to hearing from you! Great blog
by the way!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی